
به دنیا آمدن چه زیباست
ولی...
بدان که تولد همان شمارش معکوس زندگیست .

يا مقلب القلوب و البصار
يا مــــدبر الليــــــل و النـــــــــهار
يا محـــــول الحـــــــــــول و الاحــــــــــوال
حـــــــــــــول حـــــــالنــا الـــي احســــن الحــــــــال

سال نو مبارک و ایام به کامتان باد


همه آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترمترند .
همه آدمها با هم برابرند ، اما پسرها پرطرفدارترند .
همه آدمها با هم برابرند ، اما بچه ها واجبترند .
همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدمترند .
همه آدمها با هم برابرند ، اما سياهها بدبختترند و سفيدها برترند...
البته تبعيضي در كارنيست .
در كل همه آدمها با هم برابرند ،
اما بعضيها برابرترند.


خواب ديدم ، خواب اينکه مرده ام خواب ديدم ، خسته و افسرده ام
روي من خروارها از خاک بود واي قبر من چه وحشتناک بود
تا ميان گور رفتم دل گرفت قبر کن سنگ الحد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت وکور و ترس بود
ناله مي کردم وليکن بي جواب تشنه بودم تشنه ي يک جرعه آب
خسته بودم هيچ کس يارم نشد زان ميان يک تن خريدارم نشد
هر که امد پيش حرفي راند و رفت سوره حمدي برايم خواند و رفت
نه شفيقي نه رفيقي نه کسي ترس بود و وحشت و دلواپسي
آمدند از راه نزدم دو ملک تيره شد در پيش چشمانم فلک
يک ملک گفتا بگو نام تو چيست؟ آن يکي فرياد زد رب تو کيست؟
اي گنهکار و سيه دل،وصف به وصف نام اربابان خود، يک يک ببر
در ميان عمر خود کن جستجو کارهاي نيک و زشتت را بگو
گفت: بنده، عمر خود کردي تباه نامه ي اعمال تو گشته سياه
ما که ماموران حق داوريم اينک تو را سوي جهنم مي بريم
ديگر آنجا عذر خواهي دير بود دست و پايم بسته در زنجير بود
نااميد از هر کجا و دل فکار مي کشيدندم به خفت سوي نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد از جنان درهاي رحمت باز شد
مردي آمد از تبار آسمان نور پيشانيش فوق کهکشان
چشمهايش زندگاني مي سرود درد را از قلب آدم مي زدود
بين دستش کائنات و ممکنات لب که نه سر چشمه ي آب حيات
بر سرش دستار سبزي بسته بود در دلم مهرش عجب بنشسته بود
در قدوم آن نگار مهجبين از جلال حضرت عشق آفرين
دو ملک سر را به زير انداختند بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حيرت داشتند اين زمزمه آمده اينجا حسين فاطمه ...
صاحب روز قيامت آمده گوئيا بهر شفاعت آمده ...
سوي من آمد ، مرا شرمنده کرد مهربانانه به رويم خنده کرد
گفت آزادش کنيد اين بنده را خانه آبادش کنيد اين بنده را
اين که اينجا اين چنين تنها شده کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است گريه کرده ، بعد شيرش داده است
بارها بر من محبت کرده است سينه اش را وقف هيئت کرده است
اين که مي بينيد در شور است و شين ذکر لالائيش بوده يا حسين
با ادب در مجلس ما مي نشست زير چاک آل زهرا بوده است
خويش را در سوگ عشقم آب کرد عکس من را بر دل خود قاب کرد
اسم من راز و نيازش بوده است خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را به دوشش مي کشيد پا برهنه در عزايم مي دويد
اقتدا بر خواهرم زينب نمود گاه ميشد صورتش بهرم کبود
تا که دنيا بوده از من دم زده اوغذاي روضه ام را هم زده
اين که در پيش شما گرديده بد جسم و جانش بوي روضه مي دهد
نذر عباسم کفن کرده به تن روز تاسوعا شده سقاي من
گريه کرده چون براي اکبرم با خود او را نزد زهرا مي برم
هر چه باشد او برايم بنده است او بسوزد ، صاحبش شرمنده است
در قيامت عطر و بويش مي دهم پيش مردم آبرويش مي دهم
باز بالاتر از اين در عالم است نامه ي اعمال او دست من است


کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.
وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
بعد از همه از خواب برمی خواستم.
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.
ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم و
هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.
ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.
ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.




